تبليغاتX
برای باتو بودن


برای باتو بودن
موضوع: سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 10:18
چند وقت پیش(خیلی وقت پیش) عکسی رو تو اینترنت دیدم که با دیدن اون عکس قلبم درد گرفت!

اون عکس و خیلی ها ممکنه که دیده باشن! اما امروز ادامه اون عکس ها رو دیدم و امروز هم قلبم درد گرفت!

درسته که من آدم احساساتی هستم٬ اما حکایت عکس ها ٬ حکایت دیگه ایه!

حکایت عکس ها٬ حکایت یه عشق واقعیه! عشقی که پس از مرگ هم پا برجاست!

چند نفر رو میشناسین که واقعا به هم عشق می ورزن؟


در غروب یه روز شنبه غمگین٬ پرنده ای که برای پیدا کردن غذا٬ راهی طولانی رو سپری کرده٬

در مسیر بازگشت هنگام عبور از اتوبان با ماشینی در حال حرکت برخورد می کنه و می میره!











پرندگان هم احساس دارند! پرنده دیگری(احتمالا جفت پرنده مرده) با دیدن این صحنه با هل دادن پرنده مرده به جلو سعی می کنه که به اون کمک کنه تا از وسط اتوبان خارج بشه و تا از اونجا دور بشن!











مدتی نمی گذره که اتومبیل دیگه ای به سمت پرنده مرده میاد و اونو به وسیله باد چند قدم اون طرفتر پرتاب می کنه٬ بطوریکه پرنده مرده به پشت میفته! پرنده دومی دوباره سعی خودشو آغاز میکنه و می خواد که اونو برگردونه که بتونه پرواز کنه و از اونجا نجات پیدا کنه!











پرنده دومی وقتی اونو بر می گردونه فریاد می زنه که: چرا بلند نمیشی؟!

((این همون عکسیه که قبلا تو اینترنت دیده بودم و بودید!))











اما پرنده مرده دیگه صدای اونو نمی شنوه! پرنده دومی باز هم سعی می کنه که پرنده مرده رو از جاش بلند کنه!











ماشین ها یکی پس از دیگری در حال عبور از کنار پرنده مرده بودن و هر کدوم از اونا به سمتی پرتاپ می کردن و پرنده دومی به سرعت اونو دوباره به حالت اولش بر می گردوند تا بتونن از اونجا فرار کنن!

پرنده ی دیگه ای نزدیک پرنده دومی میشه و میگه که اون مرده و دیگه باید ازش دل بکنی! اما پرنده دومی به یاد روزهایی که با هم داشتن باز هم تلاششو می کنه تا یه بار دیگه بتونه پرواز زیبای اونو دوباره ببینه!











پرنده عاشق همه انرژی خودشو مصرف می کنه! اما...


عکاس این عکس ها میگه که دیگه نتونسته عکس دیگه ای از اونا بگیره اما دیده که پرنده عاشق جسد معشوقو به کنار جاده برد و در کنار درختی مدتی برای او گریست و سپس جدایی تلخی بین اونا بوجود اومد.....

آیا آدما هم می تونن همچین کار مشابهی رو انجام بدن؟ ...


با آرزوی داغترین عشق ها برای همه ی شما عاشقان
__________________

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 11:16
 
می گذشتم شبی از كوچه تنهايي خويش
نا اميد از همه كس ، غرق در فكرت ، شيدايي و رسوايي خويش
كوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت
و در آن نيمه  شب ، لحظه هم در گذر ثانيه ها تاب نداشت
عشق از دفتر پر حادثه اش ، كلماتی به من ِ غم زده انشا می كرد
و دل بی تابم ، در حضور من و آن خلوت شب
بيم  از آن عشق پر از افسون را ، خوب حاشا می كرد
***
ناگهان باز شد از كوچه دل پنجره ای
و گلی سرخ غريبانه به پايين افتاد
گر چه بر چهره حيرت زده ام مي خنديد
ليك رخساره اش از درد گواهی ميداد
درد ِسختی ناگاه ، سينه ام  را بفشُرد
دلم از آن گل سرخ ، زودتر می پژمرد
تاخت بر ذهن پر از دغدغه و آشوبم
يك سؤال كوتاه ، كه پی ِ پاسخ آن به هر دری ميكوبم
كه چرا انسانها ؟ ؟
غافل از راز درون گل سرخ
بهر ِ يك لحظه هوسرانی خويش
همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند
و پس از لذت كوتاه خود از پنجره ای
گل پرپر شده در كوچه رها می سازند
***
چهره گل از درد ، سخت در هم شده بود
زير احساس گناهی سنگين ، كمرم خَم شده بود
نا خداگاه به كف بگرفتم ، آن گل سرخ تماشايي را
گرچه با ديده خود می ديدم  ، خطر ِ تـُهمت و رسوايي را
در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم ، ساقه آن گل پرپر شده را
آب دادم با اشك ، ريشه های تهی از قطره باور شده را
 
غنچه های گل سرخ
در درون دل من وا شده بود
و سراپای وجودم از شوق ،
زندگی بخش و مسيحا شده بود
بوی ِعطر ِ گل سرخ ، در مشام ِ همه رهگذران مي پيچيد
چشمهای گل سرخ ، غافل از وسوسه نا اهلان ، با همه مي خنديد
شاخ و برگش چو نسيم ، هر طرف پر ميزد
و ز ديوار دلم ، به همه سر ميزد
دلم از غيرت و غم خون شده بود
زين  همه بی مهری ، باز مجنون شده بود
خواستم بار دگر تا به كف آرم او را
باز گردانمش آن حجب ِ خوش و نيكو را
ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش
خشمگين گشتم و ياد آمد باز ،
آن شب و كوچه و آن پنجره و ديوارش
بعد يك لحظه تفكر گفتم :
شايد اين گل آن شب
دل ِ پر مهر ِ كسی همچو مرا آزردست
كو در آن نيمه شب از پنجره ای
آن گل سرخ به من بـِسپردست !!
1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

شاه ماهي ؟؟!!!
موضوع: شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 16:24
 

                 ماهي شده بود باورش

                اگه تور بندازه سرش

                   ميشه عروس ماهيا

                شاه ماهي ميشه همسرش

                 ماهي تو باورش نبود

                 اگه تور بندزاه سرش

                   نگاه سرد ماهيگير

                   ميشه نگاه آخرش...

 

دوست داشتن را از ماهی یاد بگیر که هر وقت از آب می گیرنش می میره

          

ماهي ...

 

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 11:11

خدایا

آنان که همه چیز دارند

به سخره می گیرند

آنان را

که هیچ چیز ندارند

مگر تو را!

 

 

هر کودکی

با این پیام

به دنیا می آید

که خدا

هنوز از انسان نومید نیست.

 

 

خدا به انسان می گوید :

«شفایت می دهم

از این رو که آسیبت می رسانم

دوستت دارم

از این رو مکافاتت می کنم»

 

 

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند؛

سایه هاشان پیش پایشان می افتد!

 

ماه

روشنی اش را

در سراسر آسمان می پراکند

و لکه هایش را برای خود نگه می دارد!

 

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب رسانند!

 

 

خدا

نه برای خورشید

و نه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد،

چشم به راه پاسخ است.

 

 

 

 

 

 

 

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 10:24

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود                  

یکی مثل من و یکی مثل تو بود

 اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت   

 خواست بمونه پیشش ولی  تو قلب اون جایی نداشت

آی دختره آی بی وفا آی تو که تنهام می ذاری

تو قاب عکست جای من عکس کی را می خوای بذاری؟

برو برو که مثل تو زیاده  تو دنیا واسم  

برو برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم
اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم
امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد
امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند مرگ عشق را یاد آور می شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم
امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم
واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد
من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و امشب
صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند
 

پروانه كوچك به معشوقش قول داده بود كه پاك ترين عطرها را برايش به ارمغان بياورد.  صبح زود باز سيلي از نسيم به سمت دره اي دلفريب پرواز كرده ، دره از رقص گلهاي رنگارنگ موج مي زد مثل ميدان ورزشي ازدختران در شبهاي جشن ، پروانه كوچك،‌زمزمه كنان پيش ميرفت و دلش از شوق تاپ تاپ مي كرد. وقتي به دره نزديكتر شد ،‌ديد همه گلها كاغذي هستند. پروانه كوچك از غصه روي سنگي نشست و زد زيرگريه، موقعيكه بادستمال اشك خود را پاك مي كرد چشمش به بلبل كوچولوئي افتاد كه داشت گلها را بو مي كرد . پروانه كوچك درحاليكه بغض گلويش را گرفته بود داد زد آهاي بلبله، اين گلها كه طبيعي نيستند. براي چه داري آنها را بومي كني؟ بلبل كوچولو روي زمين نشست و جوابي نداد . براي اينكه كوكش تمام شده بود .

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه بیستم دی 1385 10:7
  

 

سلام خدا من اومدم       تنهای تنها اومدم     سلام خدا عاشقتم       محتاج اون کمکتم

اره خداکارم گیره      گیره محبت دل    اره خدا باز تک سفرم    یه عابره بی همسفرم

عاشق شدم به رنگ ماه  به یه ادم بی پناه  به یه فرشته ی خدا  به یه کبوتر شکسته بال

اره خدا پناهش دادم  از وجودم بهش دادم اره خدا بزرگ شدش  یه فرشته قشنگ شدش

ولی خدا رسمش نبود بی وفایی حقم نبود اره خدا تنهام گذاشت  قفس واسم یادگار گذاشت

ولی خدا باز اومدم ازت بخوامفرشتمو تنها نذار توبازی سخت روزگار اونو نامید نذار

ب

خیلی سخته که یه گل سرخ         

               بخونه از بی وفایی

خیلی سخته واسه عشقش

                بگه از رسم جدایی

                                         خیلی سخته که یه بلبل 

                                                     نخونه واست همیشه

                                         خیلی سخته که تو شادی

                                                        غم تو بغل بگیری

خیلی سخته بی وفایی

                    بشه واست یه عادت

خیلی سخته پای عاشقی نمونی

                     ولی از عشقش بخونی

                                                 خیلی سخته تو شبای بارونی

                                                                     تو خو نه تنها بمونی      

                                                  خیلی سخته که تو بارون

                                                                 چتر باشه همیشه دستت

خیلی سخته تو خیالت

              بمونی تنها همیشه

خیلی سخته که بهارو

             ببینی از پشت شیشه

                                       خیلی سخته شعر تنهایی نخونی

                                           ولی تا اخر تنها بمونی

 

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: دوشنبه بیستم آذر 1385 8:53
وقتشه صدات نلرزه


  پاک کنی چشاتُو از اشک


  بکشی این غصّه هارو


  بگیری زندگی از سر ؛


  تو که از مرگ شقایق


  یه دنیا خاطره داری


  چرا از مرگِ این غنچه


  این قَدَر گلایه داری ؟


  تو که تو دفتر قلبت


  یه روز از عشق می نوشتی


  واسه ی زنده و مرده


  از گل سرخ می نوشتی


  چرا امروز توی حرفات


  حدیثی از عشق نداری ؟؛


  وقتشه رها شی از اشک


   از غمات شادی بسازی


  به جای این همه گریه


  رو لبات خنده بپاشی ؛

 
  وقتشه تو گلدون عشق


گل شمعدونی بکاری


   تا اگه یه روزی پژمرد


  سر به صحراها نذاری.....

        

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 8:58
 

لازم نیست

مرا دوست داشته باشی

من تو را

به اندازه‌ی هر دومان

دوست دارم ...

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید

 

زیر سیگاری با اینکه می دونه اتیش سیگار دلش رو می سوزونه بازم اونو تو دلش جا می ده...................زیر سیگاریتم به مولا

 

رییس پلیس تهران:به حول قوه الهی و با تلاش ماموران نیروی انتظامی تهران بزرگ ۲ نفر از عوامل اصلی این پرونده را دستگیر و تحویل مقامات قضایی داده شد ولی هنوز متهم ردیف اول علی ملقب به قشو متواری شده است .اخرین گزارشات حاکی است که رد پای این شخص را تا حوالی زادگاه خود یعنی قزوین تعقیب کرده اند.


زن مبدل خانم ابراهیمی به تمامی کارهای خود اعتراف کرده است و فردا در شعبه ۲ دادگاه قضایی تهران محاکمه خواهد شد.

رییس پلیس تهران:خانوم سکینه.م متولد ۶۱.۳.۱۳ تهران میباشد وی که ۲سالی است که از خانه ی پدری خود متواری شده است به خاطره پول و البته با فریب نقش اول این داستان (علی معروف به قشو) تن به این کار نا جوانمردانه داده است و البته از این عمل خود اظهار ندامت میکند و همه ی ماجرا را اعتراف کرده است

 

 

ازدواج تنها جبهه ايست که شبها با دشمنت در يه سنگر ميخوابي

 

هميشه اين‌گونه بوده است: کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي‌دهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همه‌ي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانه‌هاي زيبا، بال مي‌گيرد و دور مي‌شود. فکر مي‌کردي مي‌تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي‌چرخد و خورشيد از پشت کوه‌ها سرک مي‌کشد در کنارش باشي

 

 

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3-2 ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني 2 خط موازي كه هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچكس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري

 

 

 

اگر کسی دیوونت بود

عاشقش باش

اگر عاشقت بود

دوسش داشته باش

اگر دوستت داشت

بهش علاقه نشون بده

اگر بهت علاقه نشون داد

فقط یک لبخند بزن

این طوری همیشه یه پله ازش عقب باشی وقتی خسته شد و یه پله موند تازه میشین مثل هم

 

 

عشق یعنی بزرگ کردن یک چیز به اندازه دنیا و کوچک کردن دنیا به اندازه یک چیز

 

 

یک رنگ تر از تخم مرغ ندیدم انهم شکست و دورنگی اش پیدا شد

Image hosting by TinyPic

 

1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

موضوع: چهارشنبه سوم آبان 1385 9:52
 
بزرگترین آرزوم اینه که کوچکترین آرزوت باشم.
 
 
االو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
 
 
سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد
 
 
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است
 
 
زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است / تا در آن دوست نباشد, همه درها بسته است
 
 
 ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت
 
 
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس .... تمام روزهايي که تنها بودي سلام نانازي اگر اشكهايت براي من جاري نمي شود پس محبوبم
 
 
من بی پناهم تو بی گناهی - دل به تو دادم ، چه اشتباهی از تو کشیدم شکل کبوتر - نقاشی ام رو بگذار و بگذر تو این نبودی ، من بد کشیدم - آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ، من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم
 
 
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
 
 
دنيا را بد ساخته اند......... كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد. كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است
 
  
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است
 
 
اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست
 
  
واست يه دسته گل فرستادم با هزار مصيبت در ميان اون همه گل تونستم يه گل مصنوعي بزارم و در آخر برات بگم تا خشک شدن آخرين گل دوست دارم
 
 
تا حالا كفشاتو نگاه كردي ؟؟ 2تا عاشق.2 همراه كه بي هم مي ميرن.با هم خاكي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, كاش آدما هم 1كم از كفشاشون ياد بگيرن
 
 
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي پر از بو سه مي آيم و آن را قبل از چيدن ستاره هاي قلبت روي گونه هايت مي كارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
 
 
چقدر عجیبه : تا وقتی مریض نباشی کسی برات گل نمیاره تا فریاد نزنی کسی به سویت باز نمیگرده تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد و تا وقتی که نمیری کسی تو رو نمیبخشه
 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

 چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش

 دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود .

 عشق ما را مي کشد تا دوباره حياتمان بخشد

 مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست و مرد کوچک تکبر دارد ولی وقار ندارد

 شب را دوست دارام بخاطر سكوتش سكوت را دوست دارم بخاطر آرامشش آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهايي تنهايي را دوست دارم بخاطر بودنش در عشق و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش

 من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم . چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو

دختري به دنيا آمد به او شير سگ بدهيد شايد رسم وفا را بياموزد

 


هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن

 زندگي جدولي هست که جايزه ي پر کردن خانه هاي آن مرگ است.

 انساني كه واقعا بزرگ است حاكم بر واقعياتي است كه خود پديد آورده است

 نفرین به تو که نفرینم نکردی.....

 چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم

و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم

و در فاصله دو سادگی

چه معمایی میسازیم به نامه زندگی

 

 دستانم تشنه دستانه توست

شانه هایم تکیه گاه خسته گی هایت

با تو میمیرم

با تو میمانم

بی آنکه دقایق فردا را داشته باشم

چون میدانم فردا بیش از امروز دوستت میدارم

 

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم

 
1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

راز گل سرخ
موضوع: سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 12:15
 
می گذشتم شبی از كوچه تنهايي خويش
نا اميد از همه كس ، غرق در فكرت ، شيدايي و رسوايي خويش
كوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت
و در آن نيمه  شب ، لحظه هم در گذر ثانيه ها تاب نداشت
عشق از دفتر پر حادثه اش ، كلماتی به من ِ غم زده انشا می كرد
و دل بی تابم ، در حضور من و آن خلوت شب
بيم  از آن عشق پر از افسون را ، خوب حاشا می كرد
***
ناگهان باز شد از كوچه دل پنجره ای
و گلی سرخ غريبانه به پايين افتاد
گر چه بر چهره حيرت زده ام مي خنديد
ليك رخساره اش از درد گواهی ميداد
درد ِسختی ناگاه ، سينه ام  را بفشُرد
دلم از آن گل سرخ ، زودتر می پژمرد
تاخت بر ذهن پر از دغدغه و آشوبم
يك سؤال كوتاه ، كه پی ِ پاسخ آن به هر دری ميكوبم
كه چرا انسانها ؟ ؟
غافل از راز درون گل سرخ
بهر ِ يك لحظه هوسرانی خويش
همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند
و پس از لذت كوتاه خود از پنجره ای
گل پرپر شده در كوچه رها می سازند
***
چهره گل از درد ، سخت در هم شده بود
زير احساس گناهی سنگين ، كمرم خَم شده بود
نا خداگاه به كف بگرفتم ، آن گل سرخ تماشايي را
گرچه با ديده خود می ديدم  ، خطر ِ تـُهمت و رسوايي را
در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم ، ساقه آن گل پرپر شده را
آب دادم با اشك ، ريشه های تهی از قطره باور شده را
 
غنچه های گل سرخ
در درون دل من وا شده بود
و سراپای وجودم از شوق ،
زندگی بخش و مسيحا شده بود
بوی ِعطر ِ گل سرخ ، در مشام ِ همه رهگذران مي پيچيد
چشمهای گل سرخ ، غافل از وسوسه نا اهلان ، با همه مي خنديد
شاخ و برگش چو نسيم ، هر طرف پر ميزد
و ز ديوار دلم ، به همه سر ميزد
دلم از غيرت و غم خون شده بود
زين  همه بی مهری ، باز مجنون شده بود
خواستم بار دگر تا به كف آرم او را
باز گردانمش آن حجب ِ خوش و نيكو را
ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش
خشمگين گشتم و ياد آمد باز ،
آن شب و كوچه و آن پنجره و ديوارش
بعد يك لحظه تفكر گفتم :
شايد اين گل آن شب
دل ِ پر مهر ِ كسی همچو مرا آزردست
كو در آن نيمه شب از پنجره ای
آن گل سرخ به من بـِسپردست !!
1 نوشته شده توسط s a | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox

با قرار دادن اين لينك باكس در سايت يا وبلاگتان و اطلاع به ما آمار خود دا تا 1000% افزايش دهيد.

 
Copyright © 2006 - Site bus: s a & Designer: Hessam Sedaghati